یهو یاد این افتادم که منم می تونم مثل اینا متفاوت بپوشم 
گفتم خب پس چرا معطلم رفتم و شلوار راه راه گور خری که جدید گرفتمو 
پوشیدم......
بعد با مامان اینا راهی بازار شدیم..... 
منو باش فکر میکردم چه جیگر خوش اندامی شدم 
اخه همه از طرفم رد میشدن و نگاه میکردن انگار تعجب زده شدن 
خب معلومه منه به این قشنگی میبینن دهنشون وا میره 
یهو رد شدم ازین طرف یه پسره گفت مثه گوره خرا !!!
ابروم رفت یکم که دور تر شدم الکی مثلا می خواستم نشون بدم با جرئتم گفتم
گور خر عمته عوضی!!!! 
بعد ادامه راهو رفتیم......
تو اون مغازه داشت یه یارو هیکلی رد میشد برداش گفت سلام گورخر 
منو بآش عصبانی شدم توری که میخواستم لباسامو در بیارم تا خونه لخت برم

یکم دور تر شدیم یه زنه داشت ویترینو نگاه میکرد در گوش اون زنه گفت
وای وای مثه گورخرا 
اغا ترکیدم از عصبانیت رفتم تو پاساژ دیدم بچه بغل مامانش بود.... 
رفتم نزدیک گفتم سلآم کوچولو !!!
بعدبچه هم نه گذاشت نه برداشت به مامانش گفت مامان من ازین هایی که تو تلوزیون بود میخوام مثه این خانوم گوره خره!!!
ازون روز به بعد حتی یه بارم این شلوارو نپوشیدم 
دلم براش تنگشد اون روزی!!!
رفتم ببینم کوش دیدم هیجا نیست 
شاید قسمت بوده دیگه گوه خر راه راه افقی به سمت چپ نشم 
برچسب:
نویسنده: نیکی حبیبی